زمانی که دست ها یکدیگر را می بوسند
زمان، خورشید را پشت دیوارهای خوابگاه دختران می برد، تا مزد فداکاری اش را بدهد. آسمان خونین شد. تا لحظه ای دیگر تاریکی متولد می شد تشویشی از جنس لحظه های تصمیم سرتا پای فرشته را در بر گرفته بود. قبل از خیانت زمان به زمین، لباسهای دانشگاهی را عوض کرده و کنار لباسهای بزرگ هم اتاقی ها آویزان کرده بود. اندام کوچک و ظریفش را روی صندلی چوبی جا داد. لباسهای خیلی کوچکش، در این لحظه، کویر کوچکی را تداعی می کرد. پریشانی را از ساعتی پیش روبروی آبخوری در جیبش پنهان کرده بود، تا چشمانش آینه ی تردید نباشد. زمان درازی بود که در پنهان، تردید، دیده اش را تر می کرد. چه می کرد؟! چه می کرد، وقتی همسفر رویاهایش، کابوسی جنون آمیز شده بود. خیال می کرد خدا حقایق را در گنجه ای گذاشته و دهان تمامی انسان ها شیرین است، زندگی را مانند سیبی می شود گاز زد و به سادگی یک بازی از روی آن پرید.
همسفرش را تا لحظه ی یکی شدن برده بود و اکنون دو جسم کاملاً از هم جدا بودند. در آن لحظه ی تردید، نگرانی آینده ای سخت، چون آبی، شعله ی رویاها و خاطرات را خاموش کرده بود. یک آن پرده ی تردید را کنار زد، تا ببیند آن سوی «من نمی خواهمت» چه می گذرد!
سیاوش بی تابی ها کرده بود و تا نفس بریده ی آخر، التماس. دیگر دیدارها را سکوت و تلاقی نگاه را دیوار منطق گندیده ای پر می کرد. چه فرقی می کند؟! او عاشق کس دیگری می شود و من هم. به من چه کسی احساسش را لای پر فرشته هایی که باله می رقصند و همدیگر را می بوسند، جا گذاشته.
بعد از مدتها، به سراغ گنجه ی خاطرات حافظه اش رفت، روی آن نوشته بود «خطر باز نکنید این خاطرات پر از افکار آلوده و سمی است: خیلی وقت بود خاطرات را به خاطر نیاورده بود تا باز، باز نگردد. باز نگردد به دنیای غیرواقعی احساس. خاطراتی شیرین و تلخ مانند چای تلخ، و شیرین ای که روز اول با سیاوش خوردند.
خیلی دوست داشت او را برای لحظاتی داشته باشد. قفل خاطرات شکست! خاطرات مانند قطره های درشت باران، روی بدن عریان، دل فرشته را لرزاند گلی که داده شد، به بهانه این که آن را به کسی که دوستش داری بده... گل را بو کرد بوی لحظه های تازه می داد. سیاوش با اشاره به این که کسی که آن را به من داد همین خواهش را از من داشت، دل او را سرشار از روشنایی کرد که ممکن بود، صاحبش را کور کند. گل قرمز بود... مانند سیب حوا.
یک رفاقت ساده . به زمان احتیاج داشت ، تا فکر کند. یقین هیچ گاه نیامد، چون تردید، هیچ گاه طرد نشد. حواس پرتی تردید را نشانه رفت، ناگهان سیب را گاز زد، کمی بعد آسمان اتاقش پر شد از ستاره های سرخ معلق، گلهای خشک شده، سیبهایی که گاز زده بود. سیاوش احساسش را گم کرد و پیشنهاد پیمان قلبی ای را داد، تا امضای زیر سند بگوید، او برای من است امّا... تردید پشت تردید، تمامی نداشت اما اکنون... با تمامی نگاه خود می گفت، سیاوش، درک کن، زمانی را که حقایق احساس را می درند. مگر این حقیقت نبود که او دید، روبروی همان آبخوری... آه، چه درنده خوست حقیقت، به یاران خودش هم امان نمی دهد.
روزهایی را به یاد می آورد که سیاوش با چشمان ناباورش به او می گفت، بگذار خیال کنم، دوباره قطره ی از باران گاه به گاه هوای وحشی پاییز، روی بدنم سقوط می کند. بگذار خیال کنم، محبوبم از پس ابرهای خشم و جفا، نظری می اندازد به رازقی پژمرده ی قلبم و افسوس کنان می گوید، ابرها آمدند، وگرنه من رازقی را دوست داشتم...
و حال ای ابرهای ناکامی و تگرگ های تردید، ببارید و نشانه روید این بدن خسته را! پرده را کنار زد تا ببیند... نه! وقتی نمی دانیم می توانیم ولی وقتی می دانیم، نمی توانیم پرده را کنار زد ولی نگاهش به دستهای لاغر و نحیفش افتاد، زمزمه ای کرد، آیا هنگامی که دستها همدیگر را می بوسند، به او هم می گوید دنیا در دست من است. این اولین شب فرشته بود که خیال خواب نداشت و به گمانم اولین شب سیاوش که خواب آرامی را مژده می داد. پس خورشید برای او طلوع کرد. پس از آن شب های طولانی، ...، و چرا من این گونه نباشم؟!
بس است این افکار مسخره! حواس پرتی تردید را نشانه رفت و گنجه ی خاطراتش را بست. سیب گاز خورده به کنجی پرتاب شد، مگر همین را نمی خواستم...
مگر آرزویش را نداشتم که حقیقت را به او هدیه کنم، بگذار بگوید بی رحم بودم من صلاحش را می خواستم، تلخی حقیقت را هرچه زودتر بچشیم، گواراتر و من هم، تشنه ام، به اندازه ی تمام حقایق تلخ.
ایستاد، به طرف یخچال رفت. شربتی نوشید و روی تخت دراز کشید، آرام آرام چشمانش، با زمزه ای بسته شد. من بی رحم نیستم کاش می فهمید بدون آن که بگویم، بدون آنکه بشنود. و خود این گونه به خواب رفت.
ابرهای وهم شعله ور شدند، راهروی دانشگاه... چپ یا راست... عجله برای سرویس که ممکن بود، هر آن حرکت کند، چپ رفت. باید تندتر می رفت، اما ناگهان سرعتش کم شد. آنجا، روبروی آبخوری، کسی داشت با دختری می خندید.
قلب کوچک فرشته، به تکاپو افتاد، بدنش می لرزید، ناگهان پسر برگشت. سیاوش بود، صورتش پاره پاره شده بود و گریه می کرد، دختر همچنان می خندید و با انگشت فرشته را نشان می داد. صدای قاه قاهش سالن را برداشت و سر فرشته که حالا گیج می رفت، دختر بدون این که چیزی بگوید پژواک صدایش طنین می انداخت. تو همان دختر بی رحمی هستی که او را به این روز انداخته؟ من هم می خواهم سینه اش را بشکافم، اما او گریه می کند.
به تندی ، خواب پریشان را دور انداخت، از رختخواب. کجا؟... هنوز اول شب است، شبی تاریک و ابدی، نفسش را درون زندان سینه حبس کرد و کلیدش را قورت داد. ولی دوباره آن را بیرون داد. خیس عرق... ابرها باریده اند... به دستشویی رفت، صورت کوچکش را شست. کتری را آب کرد. چای تلخ تنها مسکن بود. بارها امتحان کرده بود. این تلخی را، کبریت نبود. چپ یا راست؟ چپ. در اتاق را زد، کبریت به طرفش پرتاب شد. گرفت. دختری بلند بلند داستان کوتاه کوتاهی را می خواند:
«زمان خورشید را پشت خوابگاه دختران می برد تا مزد فداکاری اش را بدهد...»

بهمن 1387
